کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

با کسرا در رستوران

اولین باری که با کسرا به رسنوران رفتیم نه ماهش بود و متاسفانه یک بیماری خیلی سختی به نام روزولیا گرفت وبه خاطر چرک خشک کن قویحسابی ضعیف شد دکتر علتش را گوشت کباب شده میدونست بعد ها از چند نفر دیگه هم شنیدم که بچه های اونها هم به همین بیماری مبتلا شده بودند
6 خرداد 1391

شوق رفتن به مهد کودک

  مانا جون واسه کسرا یک کتاب وسی دی آورده که اسم این کتاب هست. لی لی حالا میتونه از یک تا نه بخونه و موضوع این کتاب در رابطه با مهد کودک و بچه هاست که راننده ای  به نام آقا سیروس دارن اونقدر این کتاب را دوست داره که مدام تو خونه با شعر این کتابو میخونه و میگه آقا سیروس راننده ماشینو بذار تو دنده و با این شعر کلی حال میکنه و شب وروز هم به من میگه قصه بچه ها و آقا سیروس که اونها را  به مهد کودک میبره بخون .من هم دیشب بهش قول دادم که یکروز شما را به مهد کودک  میبرم  تا با بچه ها بازی کنی.  گفت شیدا و عرفان هم هستند گفتم نه اونها مدرسه میرن امروز صبح کسرا خیلی...
3 خرداد 1391

شوق رفتن به مهد کودک

مانا جون واسه کسرا یک کتاب وسی دی آورده که اسم این کتاب هست. لی لی حالا میتونه از یک تا نه بخونه و موضوع این کتاب در رابطه با مهد کودک و بچه هاست که راننده ای به نام آقا سیروس دارن اونقدر این کتاب را دوست داره که مدام تو خونه با شعر این کتابو میخونه و میگه آقا سیروس راننده ماشینو بذار تو دنده و با این شعر کلی حال میکنه و شب وروز هم به من میگه قصه بچه ها و آقا سیروس که اونها را به مهد کودک میبره بخون .من هم دیشب بهش قول دادم که یکروز شما را به مهد کودک میبرم تا با بچه ها بازی کنی. گفت شیدا و عرفان هم هستند گفتم نه اونها مدرسه میرن امروز صبح کسرا خیلی زود از خواب بیدار شد اول فکر کردیم حالش بد ش...
3 خرداد 1391

شریک شدن در خوراکی بچه ها

کسرا خیلی راحت به جمع بچه ها وارد میشه و از بازی و بودن با اونها  لذت میبره. دیروز که با مامان حاجی به پارک نزدیک خونمون رفته بودیم ، کسرا یک کم بازی کرد وگفت میخوام برم تو چمن بازی کنم و سرسره بازی را رها کرد و به طرف چمن دوید عده ای از بچه ها  دور هم مشغول خوردن چیپس بودند،کسرا هم به جمع اونها  که یک دختر و دوتا پسر بودند وارد شد،به همه اونها سلام کرد و کنار شون نشست  یک لبخندی بهشون زد و با اونها مشغول خوردن چیپس شد مامان حاجی بهش میگفت چیپس نخور، میترسید مریض شه البته ما هنوز واسش تنقلاتی مثل پفک و چیپس نگرفتیم تا به اینجور چیزها عادت نکنه ولی دیروز برای اولین بار چی...
3 خرداد 1391

شریک شدن در خوراکی بچه ها

کسرا خیلی راحت به جمع بچه ها وارد میشه و از بازی و بودن با اونها لذت میبره. دیروز که با مامان حاجی به پارک نزدیک خونمون رفته بودیم ، کسرا یک کم بازی کرد وگفت میخوام برم تو چمن بازی کنم و سرسره بازی را رها کرد و به طرف چمن دوید عده ای از بچه ها دور هم مشغول خوردن چیپس بودند،کسرا هم به جمع اونها که یک دختر و دوتا پسر بودند وارد شد،به همه اونها سلام کرد و کنار شون نشست یک لبخندی بهشون زد و با اونها مشغول خوردن چیپس شد مامان حاجی بهش میگفت چیپس نخور، میترسید مریض شه البته ما هنوز واسش تنقلاتی مثل پفک و چیپس نگرفتیم تا به اینجور چیزها عادت نکنه ولی دیروز برای اولین بار چیپس خوردو دست بر دار هم نبود...
3 خرداد 1391

خاک بازی و گل بازی

دیروز قرار بود زودتر به پارک فرمانیه بریم تا  مامان حاجی را به خونمون بیاریم . چند روز پیش کسرا با مامان حاجی به این پارک اومده بود و با بچه ها خاک بازی و گل بازی   کرده بود و خیلی بهش خوش گذشته بود،قرار شد دفعه بعد که به این پارک میایم بیلش را هم بیاره تا بیشتر بتونه بازی کنه وقتی گفتیم داریم میریم دنبال مامان حاجی،گفت مامان بیلم را میارم و فهمیدم که چقدر برای رفتن به این پارک به خاطر خاک بازی ذوق داره   دیشب تا دیر وقت توی پارک موندیم و هر بار که مگفتیم دیگه بریم خونه مامان حاجی میگفت نه خونه مامان حاجی نریم محمد پسر عمه کسرا هم که با ما بود خسته شد ولی  بچه ها توی پ...
2 خرداد 1391

خاک بازی و گل بازی

دیروز قرار بود زودتر به پارک فرمانیه بریم تا مامان حاجی را به خونمون بیاریم . چند روز پیش کسرا با مامان حاجی به این پارک اومده بود و با بچه ها خاک بازی و گل بازی کرده بود و خیلی بهش خوش گذشته بود،قرار شد دفعه بعد که به این پارک میایم بیلش را هم بیاره تا بیشتر بتونه بازی کنه وقتی گفتیم داریم میریم دنبال مامان حاجی،گفت مامان بیلم را میارم و فهمیدم که چقدر برای رفتن به این پارک به خاطر خاک بازی ذوق داره دیشب تا دیر وقت توی پارک موندیم و هر بار که مگفتیم دیگه بریم خونه مامان حاجی میگفت نه خونه مامان حاجی نریم محمد پسر عمه کسرا هم که با ما بود خسته شد ولی بچه ها توی پارک خسته نمیشن بعد اینکه باکل وس...
2 خرداد 1391

قرارملاقات در پارک

مانا جون بیشتر وقتها برای پیاده روی به  سمت خونمون میاد ، چون خونه دوستش  به  ما نزدیکه و میتونیم همدیگرو تو پارکهای اطراف خونمون ببینیم و باهم باشیم دیروز هم از خونه قرار داشتیم به پارک لطیفی روبروی ساختمان پزشکان بریم . مانا جون و دوستش هم اونجا منتظرمون بودن و کسرا از دیدنشون خیلی خوشحال شد. تا شب تو پارک بودیم و مانا جون از حالتهای مختلف کسرا در حال بازی  عکس گرفت.    کسرا دوستهای جدید پیدا کرد و با اونها بازی میکرد و ما از دور مراقبش بودیم . بقیه عکس ها در ادامه مطلب  توی این عکس داره از روبرو   شیر آبخوری را نگاه میکنه که خودشو به آب برسونه ...
1 خرداد 1391

قرارملاقات در پارک

مانا جون بیشتر وقتها برای پیاده روی به سمت خونمون میاد ، چون خونه دوستش به ما نزدیکه و میتونیم همدیگرو تو پارکهای اطراف خونمون ببینیم و باهم باشیم دیروز هم از خونه قرار داشتیم به پارک لطیفی روبروی ساختمان پزشکان بریم . مانا جون و دوستش هم اونجا منتظرمون بودن و کسرا از دیدنشون خیلی خوشحال شد. تا شب تو پارک بودیم و مانا جون از حالتهای مختلف کسرا در حال بازی عکس گرفت. کسرا دوستهای جدید پیدا کرد و با اونها بازی میکرد و ما از دور مراقبش بودیم . بقیه عکس ها در ادامه مطلب توی این عکس داره از روبرو شیر آبخوری را نگاه میکنه که خودشو به آب برسونه وبه بهونه اینکه میخوام برم دستهامو بشورم خودش را به ...
1 خرداد 1391